Monday, January 28, 2008
نگار جان من از آخرین پیام که مال این فربد خان عزیز بودش حساب کردم ! یک خاطره دور! مثل یک خواب رنگی طولانی که بعضی جاهاش به یاد آدم میادش! به اسم ندا!
Sunday, January 27, 2008
یعنی توی این شش سال یک نفر دلتنگ ندا نشده! چرا من میشم پس؟
Thursday, October 03, 2002
سلام بر نداييون
من اومدم. فربد که يادتونه. آيديم بود Farbodvaf
ياد اون روزا تو ندا بخير
اي ندا تو کجايي تا شوم من چاکرت
به ياد نامه هاي معمولي و سفارشي.. رونوشت، جواب، زيرنوشت.. انجمنا
و تشکر از احسان که باز با معرفت بود و اينجا رو راه انداخت
دوستدار همه
فربد
Monday, September 23, 2002
سلام
۲-۳ هفته اي کامپيوترم خراب بود و همين ديشب درستش کردم... آخرين روزي که کامپيوترم سالم بود يه مطلب بلند و بالا در مورد قديما و ندا نوشتم ولي يادم رفت بفرستمش... مثل اينکه واقعا همون طور که توي همون نوشته گفته بودم سر ۱۷ سالگي پير شدم!!!
امروز وقتي چند تا وبلاگ خوندم از جريان ماه پيشوني با خبر شدم و رفتم توي وبلاگش... بار اول بود که اسمشو مي شنيدم ولي رنگ صورتي وبلاگش توي دلم چنگ زد... يهويي به جاي اينکه براي اون ناراحت بشم براي خودم ناراحت شدم...گفتم نکنه من يه روزي از همين روزاي جووني بيفتم بميرم و هيچکس هم يادش نياد که من کي بودم...دقيقا بعدش يادم اومد که خيلي وقته اينجا چيزي ننوشتم!!!
خداييش اين همه وبلاگ نوشتن براي يادآوري به بقيه نيست که ما هم هستيم!؟ اصلا هر اثري که آدما از خودشون باقي مي ذارن براي يادآوري نيست؟! مثل همون کنده کاري ها روي نيمکت هاي مدرسه...پس چرا بعضي از اين وبلاگ نويس ها مرتب به خواننده ميگن که �ما برامون مهم نيست کسي اينا رو بخونه يا نه�؟ شايد اين حرفا رو مي زنند که وقتي کسي وبلاگشون رو نخوند ناراحت نشن...نمي دونم!
اومده بودم در مورد ندا بنويسم ولي همش شد آه و ناله!!!
فعلا اين رو محض اظهار وجود داشته باشيد!
ممنون
نگار
Wednesday, August 28, 2002
آنگاه
خورشيد سرد شد
و برکت از زمين ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکيدند
و ماهيان به دريا ها خشکيدند
و خاک، مردگانش را
زان پس به خود نپذيرفت
خورشيد مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گمشده ای داشت
خورشيد مرده بود
و هيچکس نمی دانست
و ديگر کسی به عشق نينديشيد
و ديگر کسی به فتح نينديشيد
و هيچکس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد
این شعر اینقدر مشهوره که لازم نیست
زیرش بنویسم فروغ
Friday, August 23, 2002
احسان درباره فوتبالا گفته ديدم بد نيست اين نامرو كه هشتم خرداد هفتادوهشت نوشتم رو شما هم بخونيد
ياد اون روزا بخير
با سلام به همه دوستاي خوبم
جاي همتون خالي بود ...چه فوتبالي !! چه گلايي !! چه فوتباليستايي !! صبح كه حركت كردم برم سر زمين راستش فكر نميكردم كسي بموقع بياد اما به هرحال دو تا توپ برداشتمو رفتم جلوي زمين و وقتي رسيدم ديدم كه همه رسيدن و من آخرين نفرم با اينكه بموقع رسيدم و از همين موقع بود كه دلمو به اين بازي خوش كردم .
اما بدليل عدم هماهنگي فدراسيون و برخورد بازي ما با بازيهاي بين قاره اي زمين اشغال شده بود و به همين خاطر توسط كاربر MADJID با فدراسيون تماس گرفتيم و زميني رو براي ما واقع در پارك مهر آماده كردن و ما با دوتا ماشيني كه بود به طرف زمين حركت كرديم و با اينهمه قضايا فوتبال رو سر ساعت 7 شروع كرديم .
البته اول توسط دكتر تيم جناب ناظمي درباره حساسيت برخي رباطها توجيه شديم و بانرمش مربي بدنساز تيم يه ده دقيقه اي گرم كرديم و بعد از اون هم احسان (ZISTA) با مدجيد گردوشكستم كردن و يارگرفتن و از خوش شانسيم با احسان افتادم و پاهام سالم موند در ضمن دكتر ناظمي هم با ما بود و HTG و دوستش با مدجيد .
ووووواي عجب بازي بود من ديگه نميگم كه همه اونايي كه داشتن توي فضاي پارك ورزش ميكردن اومدنو شروع كردن به تشويق ما، ووووواي چه گلي من به اين مدجيد زدم از فاصله 15 يا20 شايدم 30 متري ( بهجون احسان راست ميگم ).
اونا بازيرو بسته بودن و ما سعي داشتيم اونو باز كنيم !! و تاكتيكهاي بسياري رو دراين راه تلف كرديم تا به نتيجه رسيديم و ازجمله اون تاكتيكها كه خيلي موثر بود استفاده از شيوه تهاجمي احسان بود كه به دست و پا و چشم و بيني رحم نميكرد . HTG و دوستش كه اروپايي بازي ميكرن سريع در مقابل اين تاكتيك خودشونو باختن اما چه فايده كه گل براي احسان اينطوري تعريف شده بود كه " گل عبارتست از برخورد هرتوپ سرگردان با ميله اي افقي و عمودي دروازه كه به داخل دروازه هم نرود" و غلط نكنم يكي وارد SETUP احسان شده بود و اونو ريخته بود به هم كه صاحبنظران ورزشي احتمال آلوده بودن احسان به ويروس چرنوويل رو ميدادن (:
خلاصه اين مدجيدم كه هي بلد بود از بالاي سر ما توپو بندازه توي گلو و هي بخنده البته جواب اين كاراشو وقتي دكتر شوت ميزد و بي برو برگرد گل ميشد ميگرفت و اينوسط يكو و دوي اچتيجي و دوستش حرف نداشت .
خب ديگه كمي خسته شده بوديم خودمون سوت نيمه رو زديمو رفتيم يه آبي به سرو ورومون بزنيم و وقتي برگشتيم ديدم به به دكتر خجالتمون دادن و براي هممون آب آناناس ريختن ،دستشون درد نكنه توي اون موقعيت حرف نداشت و بعد احسان جون هم رفت و چندتا شيرموز از پامچال گرفتو و ما بقولي دوپينگ كرديم و بعد از يه استراحت كوتاه دوباره شروع كرديم به بازي ...
كلي شوت و گلو و خطا و ...اينها بود كه قرار شد توي گزارش بنويسم كه يادم رفته و بعضي گلاي لايي هم براي حفظ آبروي بعضيا از نوشتنش بيخيال ميشيم
خب بازي تموم شد و اومديم نشستيم و هوبي هاي HTG رو خورديمو از همه جا و همه چيز تعريف كرديم وتا ميتونستيم خالي بستيم و كلي آبروي داورا و بازيكنارو برديمو نسبت به بازي منچستر و بايرن مونيخ نظر داديم و گزارشگراي فوتبالو درجه بندي كرديم ، بعدشم رفتيم صبحونرو تموم و كمال زديمو راهي خونه شديم عجب صبحونه اي ايندفه ديگه جدي جدي جاي همتون خالي !!!(:
جاي همه دوستان خالي بود
اميدواريم در برنامه بعدي شماروهم در زمين ببينيم .
اگه مايل به شركت در بازي ها بوديد براي كاربر MADJID يه نامه بزنيد
سلام خوبيد بچه ها ؟ ببخشيد من کمتر ميرسم چيز بنويسم... درک ميکنيد ديگه نه ؟! راستي من ديگه خسته شدم از اضافه کردن اسم به اين ستون بغل ! شايد همينم بردارم اصلا !هرکي حرف زد يعني هست ديگه ! هرکيم نبود ، بودن اسمش اون بغل فکر نکنم چيزي رو عوض بکنه !
درباره خاطرات ندا ، راستش من نميدونم چرا تا قبل ندا دوستام هيچوقت از نوع نبغا (يعني نابغه ها!) نبودن و براي همين هيچ آشنايي اي با ندا نداشتم ، تا اينکه پدرم رفت و براي ايميل ندا گرفت. من ۳-۴ ماه ميومدم تو ندا و ميرفتم ايميل چک ميکردم و مي نوشتم و نميدونستم که ميشه توش فارسيم نوشت و انجمن داره و اينا ! تا اينکه يه روز اتفاقي روش کليل کردم و وه ! تو يه چشم به هم زدن ۴ سال عمرم حروم شد ! نه شوخي ميکنم ...هيچي رفتم توش اولش گيج شدم که اين چيه ديگه ! بعد که ديدم هي هرروز پيغامهاي جديد داره و همه هي قرار ميزارن و بحث ميکنن و اينا کلي ذوق کردم و شروع کردم چندتا چيز ميز نوشتم تو انجمنهاي مختلف (بيشتر خوانده - من تا ۲-۳ ماه فکر ميکردم انجمن خنده ، خواندست و همه چي توش پست ميکردم) ولي متاسفانه نه جوابي ميگرفتم نه کسي به حرفم گوش ميکرد ! قربونش برم ملت اونقدر گيجن که حرفتو تا تو حلقشون نکني و به نفس نفس نيفتن به حرفت گوش نميدن ! منم ديدم اينطوري نميشه و منم ميخوام بازي باشم ، براي همين تصميم گرفتم با اولين نفري که از راه رسيد يه دعواي مفصل راه بندازم تا ملت خبردار بشن که شازده تشريف فرما شدن به ندا خانم ! متاسفانه يا خوشبختانه اولين نفري که اون روز بهم حيوني يکمي خودش گير داد - اول ياشار و بعد يانار (يا بلعکس الان يادم نمياد) بودن و منم نه گذاشتم و نه برداشتم و کلي قشقرق به پا کردم و خدارو چه ديدي ، از اون روز به بعد هرچي مينوشتم کلي جواب دريافت ميکردم و خلاصه کلي طرفدار پيدا کردم.
ندا نه تنها به من کمک کرد که تمام اونچيزايي که از بچگيم توي دلم ميگفتم رو جرات پيدا کنم و بلند بگم ، بهمم ياد داد که لازم نيست آدم حتما با يه جور آدم بخصوص بگرده ، و ميتونه همزمان انواع خيلي مختلفي دوست داشته باشه ، و حتي بعضي از بهترين دوستيهام از توي همون ندا شروع شد و خيلياش هنوزم ادامه داره ...
يه درس ديگم گرفتم ، اينکه گاهي آدمها دست خودشون نيست و خيلي کور ميشن ، من اون موقعها تازگيها با شعرهاي نو خيلي آشنا شده بودم و دوست داشتم هرچي شعر خوب ميخونم تو انجمن ادبيات بنويسم و گاهيم خودم شروع کردم دست و پا شکسته يه شعرهايي بگم ، ولي انگار با اونهمه چرت و پرتي که توي اون انجمن ميگذشت يه عده خوششون نميومد من شعر بنويسم و جاشونو تنگ ميکنم و چميدونم چه فکري کردن و خلاصه آخ و اوخ راه انداختن و من به مدير انجمن که خانم زهره بود پناه بردم که آخرين اميدم بود ولي متاسفانه ايشون احتمالا به دليلي کلفتي پارتي ، طرف سانسورچيهارو گرفت و من حدود ۲ سال انجمن ادبيات رو بدون اينکه به کسي بگم با يه شعر تو اين مايه ها (اصلشو رو حال ندارم برم پيدا کنم!) تحريم کردم :
به من گفتند : پايت را از گليمت درازتر نکن
گفتم : چشم! نميدونستم که گليمتان اينقدر کوتاه بود !
آهان من چندبارم توي انجمن خنده محروم شدم که جالب ترينش وقتي بود که با جناب s.kazemi دعوام شد و بعد از يه بحث طولاني ايشون که فکر کنم کم آورده بود محترمانه گفتن اگر کوتاه نياي و باز عمومي جوابمو بدي ، به مدير انجمن خنده (که اسمش يادم نمياد) ميگم که محرومت کنه و منم که ميشناسيد کوتاه اومدن تو خونم نيست، نيومدم و سريعا هم محروم شدم !
راستي من وقتي که ميومدم کانادا يکي از اولين چيزهايي که گذاشتم توي چمدونم ۸ تا ديسکت حاوي ۲ نسخه مختلف (محض محکم کاري) از Hmail ندام که اونقدر بزرگ بود مجبور شدم Zip شدشو ۴ تيکه کنم و رو چهار تا ديسکت بزارم ، بود!
راستي ياد فوتبالهايي هم که مينداختيم با بچه هاي ندا بخير ، يسري با همين آقا مجيد و بزرگترها بود يه سريم با آرمين و بچه هاي همسن و سالمون ... آي من چقدر گل ميزدم اون روزاها ! تقريبا هر روز من آقاي گل بودم!!
درباره پارتي هام که نگيد ، آخره پارتي بودن... فکر کنم تنها پارتي ايراني اون روزا بود که ميشد توش يه گروه جوون رو پيدا کرد که هرکاري دلشون ميخواست ميکردن و به لطف حضور ۱۰۰-۲۰۰ تا آدم بزرگ لازم نبود براي اولين بار اصلا نگران باشن که آي الان ميان ميگيرنمون! راستي اون سخنراني خسته کننده يادتونه يکي اومد تو يکي از پارتي ها داشت ميگفت ؟! من که از بس با بقيه شرهاي شبکه مشغول شلوغ کردن بوديم ، اصلا نفهميدم کي اومد کي رفت چي گفت ! فقط فهميدم انگاري يارو ناراحت شد ! :)
Thursday, August 22, 2002
من نخستين سال ندارايانه اون زماني كه ساختمونش هنوز نيمه كاره بود عضو ندا بودم و مدير انجمن ايران ما،
چند ساله بودم؟ دوم دبيرستان فكر كنم يا شايد هم اول. تازه موجودي به نام بي بي اس پاي به عرصه گذاشته بود و به جز ندا فقط چند تا شبكه ديگه وجود داشت مثل شبكه ديتا و چند ماه بعد ماورا هم به اين جمع اضافه شد
يك سال عضو ندا بودم و بعد به خاطر كنكور كنار كشيدم - من هميشه به خاطر درس دوستام رو كنار ميذارم ! -
گذشت و گذشت و گذشت تا رسيدم سال دوم دانشگاه كه دوباره عضو ندا شدم.
گويا آمدن من بعد از طوفاني بود كه در ندا به وقوع پيوسته بود و سيستم مديريتي انجمن عوض شده بود و بعضي از بزرگان خاموشي برگزيده بودند آنهم از نوع خاموشي فعال
خلاصه من وارد ندا شدم و ....
بقيه ش هم شنيدن داره ؟
باز هم سلام به دوستاي خوبم
اول به فيلسوف پير بگم كه تا كامسارا نيومده بيشتر بنويسه و در ضمن نيازيشو بيشتر كنه و دوم هم پيشنهاد داشتم براي بقيه دوستان كه همه ساكت يه گوشه نشستن : بيايد هركدوم يه خاطره از دوران عضويت در ندا تعريف كنيم ، حالا هر خاطرهاي كه داريم ، اينجوري هم حال و هواي اين وبلاگ عوض ميشه هم بقيه دوستامون تشويق ميشن كه بنويسن ، خب نظرتون چيه ؟
احسان خان شروع كن ، آهاي آرمين خان شما خاطره نداري ؟ شيدا ، نگار كجاييد ؟ ببينم اولين همايش ندارو يادتونه ؟ پس بنويسيد ديگه ...منكه پر از خاطره ام ...حتما يه تعداديشو همراه با عكس مينويسم ، اما منتظر خاطرات قشنگ شما هم هستم ...
ارادتمند شما ، مجيد
سلام
هيچ آمدنی بدون رفتن نيست،
ما هم نيامده بوديم که بمانيم،
بلکه فقط خواستيم رونقی به اين وبلاگ دلمرده ببخشيم که بخشيديم،
پس بايد رفت،
و ناگزير بايد خدا حافظی کرد
با احترام
فيلسوف پير
ياران سلام
ما هم دولت مستعجل بوديم و ناگزير بايد به ندای چاووش لبيک می گفتيم و بار سفر می بستيم....
منم اميدوارم وقتی کامسارا برگشت از روی نوشته های ما روزی چند بار بنويسه تا دستش عادت کنه که بتونه بعد از اين مثل ما بنويسه......
بهر حال اگر بار گران بوديم رفتيم....
از سنگ ناله خيزد روز وداع ياران.....
با احترام
نيازی
اصلا مث اينکه ما بيخودی فک می کرديم يارو تو همون حالت دپرسيون بميره و ديگه بلند نشه، يا لااقل مشاعرشو از دست بده،
بخشکی شانس
فقط اميدوارم اگه برگشت ديگه به پر و پای ما نپيچه
پس ما هم بای بای
با احترام
سرجوخه جبار
منکه گفته بودم سکوت نکنيد و هر کی هر چی می خواد بنويسه
بازم خدارو شکر کنيد که اين چند روزه وبلاگو يه آب و جاروئی کرديم و يه صفائی بهش داديم
منم بايد خداحافظی کنم
کاش توی اين مدت ياد گرفته باشه که هی حرفشو نپيچونه و ساده بنويسه که به دل آدم بشينه
نه باقيش نه بقاش مرده شور!
با احترام
سلماسی
سلام سلام
خبر خبر
با نهايت تاثر و تاسف بايد باطلاع برسانم که ديگه دوران بچاپ بچاپ و بريز بپاش تموم شد،
کامسارا اعلام کرده که از فردا خودش خواهد نوشت و عذر ما ها رو خواسته
ايکاش بعد از اين که می نويسه يه چيزائی بنويسه که هم لينکش زياد باشه هم اظهار نظر توش زياد باشه ، زير ۴۰ تا قبول نيست،
پس خداحافظ
با احترام
سرباز رايان
قابل توجه عزيز وبلاگداران معظم
مسابقه ای که قو لش را داده بوديم برگزار شد و ممنونيم از شما که در اين مسابقه شرکت نموديد، صندوق ما داشت منفجر می شد از بس که نامه داشتيم حدود 300 گيگا بايت نامه و مقاله دريافت کرديم، هیات داوری با دقت و موشکافی بسيار کليه مقالات واصله را مورد مطالعه و مداقه قرار داد و نتايج زير حاصل کنکاشهای آنان است:
جايزه اول به مفهوم مطلق تعلق گرفت به آقای نيازی بخاطر سرودن شعر در وصف ندا ، از ايشان خواهشمنديم هرچه سريعتر خود را به کازابلانکا برسانند و بيش از اين اينگريد را معطل ننمايند، شايان ذکر است که کليه مقدمات حلال سازی از قبل تدارک ديده شده است!
جايزه دوم به مفهوم نسبی تعلق گرفت به خانم سلماسی بخاطر افشاگری بدون معطلی و رو نمودن دست ژينوس خانم ، از نامبرده هم تقاضا منديم هر چه سريعتر خود را به عرشه تايتانيک برسانند، ناگفته نماند که برنده دوم چون از طبقه نسوان می باشند و جايزه ايشان ظاهرا از حيز انتفاع! ساقط است از لئوناردو خواهش کرديم که جايگزين کيت شوند و ايشان هم با آغوش باز پذيرفتند
جايزه سوم بدون مفهوم تعلق گرفت به آقای سرجوخه جبار بخاطر حفظ و اشاعه بدون رودربايستی فرهنگ ماچ در خيابان و دانشگاه، اما چون طبق اطلاعات واصله وينونا بعد از آن دادگاه کذائی از حال و روز خوبی برخوردار نيست، ايشان می توانند کما فی السابق در خواب جايزه خود را دريافت دارند
و اما در اين مدت از تنها کسی که مقاله ای دريافت نکرديم کامسارا بود که ايشان هم به اشد مجازات که قولش را داده بوديم محکوم شد، نامبرده دستگير شده و تحت الحفظ برای تنبيه به فرانسه اعزام گرديد، احمد کريمی هم که گويا اندکی "حول حالشان الی احسن الحال" شده اند و خيلی له له می زنند از يکهفته قبل در پرلاشز چادر زده است،
تا مسابقه بعدی همگی را به خدای بزرگ می سپاريم
مسوول برگزاری مسابقات بلاگر دات کام
دکتر کشيکيان
Wednesday, August 21, 2002
سلام
دوستان باور کنيد اصلا دست خودم نيست، بالاخره هر آدم خصوصياتی دارد ديگر، مگر نه؟
خوب منهم کم و بيش کم حوصله ام -بقول علی براتی اعصاب ندارم- يعنی در واقع ديگران اينطور می گويند و بس که تکرار کرده اند خودم هم کم کم باورم شده که همانگونه ام که آنها می گويند، اگر چه خوب که فکر می کنم می بينم انصافا چندان هم نادرست نمی گويند زيرا اگر آدم با حوصله ای بودم می توانستم سالها بنشينم و مطالبی را که در همين وبلاگها نوشته می شود بخوانم و همچنان منتظر بمانم که شايد گشايشی حاصل شود و بعضی ها دست از پرت و پلا نويسی بکشند، اما -گفتم که- کم حوصله ام،
بخاطر همين کم حوصلگی است که تصميم گرفته ام که اين بار معضل مزمن پرت و پلانويسی را شخصا به طور بنيادی و قاطعانه و به شيوهء يکبار برای هميشه حل و خودم را خلاص کنم،
با همين عزم جزم، امروز و اينجا در حضور شما، قصد دارم بدون حاشيه روی های معمول اتمام حجت کنم -خوب توجه کنيد دارم اتمام حجت می کنم- دوباره تکرار می کنم، خواهش می کنم خوب دقت کنيد، اگر تا يک هفتهء ديگر - فقط تا يک هفته ديگر- دست از پرت و پلا نويسی نکشيد...... خوب پس ديگر کی می خواهيد دست بکشيد؟!
با احترام
فيلسوف پير
Tuesday, August 20, 2002
سلام
من مدتي وقت نميكردم به اينجا سربزنم ، راستش فكر ميكردم خبري هم نيست اما حالا ميبينم كه چقدر نامه اينجا نوشته شده
قضيه چيه؟
روزی در خيابان به دنبال کاری ضروری داشتم پياده می رفتم، ناگهان شخصی به طرفم آمد و گفت چرا داری منو تعقيب می کنی؟! گفتم من دارم به راه خودم می روم، اتفاقی پشت سرت قرار گرفته ام، مگر چه کرده ای که فکر می کنی دارم تعقيبت می کنم؟
وبلاگ نويسی مثل پياده رفتن به دنبال کاری ضروری است و خيلی ها چپ چپ به آدم نگاه می کنند که چرا تعقيبم می کنی!
در حاليکه خارجکی ها قربونشون برم اصلا اينجوری نيستند و همش تا منو می بينن ميگن Follow me Follow me
اما چون ايرانی ها خيلی حسود و فضول و شکاکند و همش فکر می کنند دارم آنهارا تعقيب می کنم، اين بود که تصميم گرفتم ديگر در پياده رو های خودمان قدم نزنم، قهر کردم و رفتم کانادا،
در حال حاضر دارم در پياده رو های ونکوور به دنبال کارهای ضروری قدم می زنم و از هر کسی خوشم مياد ماچش می کنم هيشکی هم نميگه بالای چشمت ابروست، من که دوست ندارم برای خودم دشمن بتراشم، فعلا اينجا اينجوری پياده روی می کنم تا ببينم چه می شود
با احترام
سرجوخه جبار
شرکت بلاگر دات کام در نظر دارد جهت ارتقاء کمی و کيفی تحولات عاطفی انسانی غيرپوزيتيويستی و غير سياسی خود، همچنين جهت بالا بردن سطح فرهنگی هنری و نقش "بوسه" در روند خلاقيت فردی، اقدام به برگزاری نيم سری مسابقه وبلاگنويسی کند،
از کليه وبلاگنويسان و غيره دعوت می نمايد حول محورموضوعات "لب و بوسه" مطلب بنويسند و جايزه های زير را دريافت نمايند:
جايزه اول به مفهوم مطلق :بوسيدن اينگريد برگمن در کازابلانکا
جايزه دوم به مفهوم نسبی: بوسيدن کيت ونسلت روی عرشه تايتانيک
جايزه سوم بدون مفهوم: بوسيدن وينونا رايدر در صحنه دادگاه
ضمنا کسانی هم که در اينمورد مطلب ننويسند محاکمه خواهند شد و مجازات آنها هم بوسيدن احمد کريمی خواهد بود در پرلاشز !
با احترام
سلماسی
Monday, August 19, 2002
آخه انتقاد کردن هم شد کار؟ چرا همديگرو نقد می کنی؟ چرا چشم ديدن همديگرو نداری؟ چرا پشت سر همديگه حرف می زنی؟
از صبح کله سحر تا بوق سگ هی ميانه به هم می زنی، هی خدشه وارد می کنی هی عيب هی ايراد، مگه کار و زندگی نداری؟ آخه اينم شد کار؟ که چه؟ می افتی می ميری ها!
به تو چه فيضول؟ روز قيامت نامهء عمل همه روشن خواهد شد!
بيائيد صورت همديگر را ماچ کنيد، هرچه کژی و بدی در هر که هست خوب ببينيد، آخه مگه اصلا بدی و کجی هم وجود دارد؟ بيائيد از امروز با يکديگر مهربان باشيد و هی همديگر را ماچ کنيد، پسرا هم می توانند همديگر را آرتيستی ماچ کنند، بترکد چشم حسود،
من ضمانت می کنم که دنيا پر از شمع و گل و پروانه خواهد شد
با احترام
سرجوخه جبار
سلام
به علت شکايتهای متعدد نويسندگان مبنی بر دزديدن سوژه، ضرورت افتاد تا ارگانی تازه تاسيس شود بنام "وبلاگداری و سوژه بانی کل کشور"
از اين پس بر سر هر وبلاگ خلق شده، يک مامور با چشمان وق زده گمارده می شود،
اميد است از امشب نويسندگان با چشمان پاک به آثار يکديگر بنگرند و فريزر و يخچالهايشان از دسترنج خودشان پر باشد که از قديم گفته اند:
"بابا رو تو برم!"
با احترام
فيلسوف پير
راستش از خانم سلماسی انتظار نداشتم توی روز روشن اينجوری زيرآب ژينوس رو بزنه!
طفلک بنده خدا که کاری به کارت نداره، جاتو تنگ کرده؟چی کار به کار خالقش داری؟
حميت فمينيستی ات کجا رفته آبجی؟
اما چون امکان داره ژينوس جان دلخور شده باشه،منم واسه اينکه از دلش در بيارم قطعه شعر زير رو تقديم ايشون می کنم، اين کمترين هديه من به ايشان است، من چون ذاتا شاعرم،مث آب خوردن شعر ميگم نه مث اينائی که هی زور میزنن که شعربگن اما نمی تونن و هی دچار سکته مليح می شن!
ای گربه ملوس نميدانم
به تمنای کدامين پديدهء نوين
چشمم به بلندای قامتت افتاد
تو از کدامين قبيله ای؟
و اين کوردلان در آستان نادانی موش وار خود
چه بی هوده
پيشته پيشته ات کردند
ای گربه نامت ستوده باد
راستای بلند چنگهايت
از کدامين تبارند؟
تو که چنين در ژرفنای زندگی
آويزان مانده ای
با من از عشق بگو
با احترام
نيازی
احسان جون اولش قرار بود فقط از کاربران ندا عضو بپذيری، ولی مثل اينکه اين ژينوس خانوم پارتيش کلفته،
حالا ايشون چه ارتباطی با کاربران ندا دارد خودش می داند و خالقش!
شايدهم شعر نيازی رو خونده، فکر کرده ما همه مون طرفداران ندا خانوم هستيم که درخواست عضويت داده،
اگه اينجوريه، خود احمد کريمی رو هم عضوش کن که هم مرد تره(اسمش اينو ميگه) هم نداباز تره( وبلاگش اينو ميگه) هم خلاق تره!( اين خلاقيتش منو کشته!)
با احترام
سلماسی
|